الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
125
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
مىخواند و چون حجر ترسيد وقت نماز بگذرد دست زد و مشتى ريگ برداشت و به نماز ايستاد و مردم با او ايستادند زياد چون اين بديد از منبر به زير آمد و با مردم نماز بگزارد و خبر را سوى معاويه نوشت و بسيار از حجر بد گفت . معاويه براى زياد نوشت او را به زنجير بند كند و سوى معاويه فرستد . ( 1 ) و چون زياد خواست او را دستگير كند قوم وى به يارى او به ممانعت برخاستند حجر گفت : چنين نكنيد سمعا و طاعة فرمانبردارم او را در زنجير بستند و سوى معاويه فرستادند و چون بر معاويه وارد شد گفت : السّلام عليك يا امير المؤمنين . معاويه گفت : امير المؤمنين منم به خدا قسم كه تو را عفو نمىكنم و نمىخواهم معذرت خواهى از من او را بيرون بريد و گردنش بزنيد . حجر به آنها گفت : بگذاريد دو ركعت نماز بگزارم . گفتند : نماز بگزار . دو ركعت نماز سبك بگزاشت و گفت : اگر نه آن بود مىپنداشتيد از مرگ مىترسم كه هرگز در انديشهء آن نيستم نماز را طولانى مىكردم ؛ و خويشان خود را كه آنجا بودند گفت : بند و زنجير را از من بر نداريد و خونهاى مرا مشوييد كه من فردا معاويه را بر سر شاهراه ملاقات مىكنم . و در اسد الغابة گويد : حجر دو هزار و پانصد ( درم ) عطا مىگرفت و كشتن وى در سال 51 است و قبرش در عذرا معروف است و مردى مجاب الدّعوة بود . مؤلف گويد : در آن نامهاى كه مولانا ابو عبد اللّه الحسين عليه السّلام به معاويه فرستاد در جمله نوشت : آيا تو نيستى قاتل حجر بن عدى كندى با آن نمازگزاران و عابدان كه ستم را ناپسنديده مىداشتند و بدعتها را بزرگ مىشمردند و در راه خدا از سرزنش كسى نمىترسيدند تو آنها را به ستم و كينه كشتى با آن سوگندهاى مغلّظ و پيمانهاى محكم كه آزارشان نكنى .